95

اما در اجتماعی که پول حکومت دارد کلید نیکی کردن هم در پول داشتن است. بخشش، رحم، کمک به دیگران، نجات دادن گرسنه از گرسنگی و رهاندن بیمار از چنگ بیماری در گرو داشتن پول است و پول با بدی به دست می آید. با ربودن حاصل کار همان ها که باید بر آنان رحم آورد و یاریشان کرد، با غارت همانها که باید از گرسنگی نجاتشان داد، با بی خانمان کردن همانها که باید پناهشان داد. پس خوبی دروغ میشود، غیرممکن میشود. چون در جامعه سوداگر وسیله نیکی کردن، با بدی کردن بدست می آید.

برگرفته از مجموعه مقالات » گفتاری در آثار و اندیشه های برشت» در ابتدای نمایشنامه «زندگی گالیله» نوشته برتولت برشت ترجمه عبدالرحیم احمدی

Advertisements

94

بزرگترین بدبختی آدمی این است که در برابر ستم جرات طغیان را از دست بدهد. «لحظاتی که در زندان تیره ای میگذرانید و ناگهان میبینید که دیگر ستم شما را به طغیان وانمی دارد، لحظات بسیار بدی است.» جان کلام اینجاست که طغیان بر ضد بیدادگری دوام یابد. لحظه ای که انسان دیگر ستم را به آسانی تحمل کند، شوم ترین دوره حیاتش آغاز میشود.

برگرفته از مجموعه مقالات » گفتاری در آثار و اندیشه های برشت» در ابتدای نمایشنامه «زندگی گالیله» نوشته برتولت برشت ترجمه عبدالرحیم احمدی

دنیای مردانه

یک: وای مریم چاق شدی ها! از اونباری که دیدمت تپل تر شدی. مریم یه خورده چاق نشدی؟

دو: پریودهای نامنظم ره آورد چاقی برای من بود، چربی های اضافه سلامتی را از کم کم میخواهد از من بگیرد.

سه: لباسهایم کم کم برایم تنگ شدند و از سایز 36 در طی چند سال به 40 رسیدم. هربار که به لباسهای سابقم نگاه میکنم حسرت آن روزها را میخورم که همه لباسها بر روی اندامم خوش میرقصید …

چهار: برای اولین بار سراغ دکتر تغذیه رفتم برای کاهش وزن. مطب شلوغی است، همه مراجعه کننده ها بدون استثنا زن هستند، یک لحظه به خودم می آیم. میبینم انگار هیکل خوب و متناسب تنها دغدغه ما زنان است، بس که همه جا در چشم و چالمان میکنند هیکلهای لاغر و بدون عیب و نقص را. از این دنیای مردانه خودخواه بیزارم و در ناخودآگاهم به قواعدش تن میدهم. درد این است…

هفدهم خرداد ماه نود و چهار

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش

یک: وقتی تصمیم به ازدواج گرفتیم، به همه چیز فکر میکردیم الا از دست دادن کارو خم شدن کمرمان زیر بار مشکلات اقتصادی. آن زمان تنها فکر میکردیم که آیا روزی میرسد که ما یک زوج قانونی شویم؟… با هم ازدواج کردیم، سعی کردیم از بریز و بپاشهای معمول اجتناب کنیم و همه چیز را دلی و ساده برگزار کردیم. بعد از عقد، باور نمیکردم همه مخالفتها تمام شده و ما به عنوان زن و شوهر پذیرفته شدیم… یک ماه نگذشته بود که کار پروژه ای مهرداد تمام شد و پیشنهاد کاری از عسلویه داشت، آن هم چه پیشنهاد خوبی… روزی که زنگ زد و خبر رفتنش به عسلویه را داد، بغض کردم، اما گله نکردم… او رفت و دوران سیاه بی قراری های ما شروع شد. یک ماه ِ تمام، مرد قوی من، در آن برهوت به دنبال یک نامه بود که ثابت کند نیروی بومی متخصص در آنجا نیست و او میتواند آن شغل را بدست بیاورد، یک ماه تمام امروز را به امید فردا و نامه منطقه ویژه گذراندیم… و با این امید که یک هفته بعد نامه را به مهرداد میدهند، او برگشت… بعد از یک هفته زنگ زدند و گفتند:» نامه نمیدهند.» … کسانی که کار را به مهرداد پیشنهاد داده بودند، دیگر جواب تلفنهایمان را نمیدادند و اگر جواب میدادند، همه چیز را به آینده موکول میکردند.

دو: چند ماه به این منوال گذشت، ما با وصول طلبکاری های او از کارفرمای سابقش و درآمد من روزگار میگذراندیم و آدمها را میشناختیم… به هر کسی مراجعه میکردیم برای کار، جواب منفی میشنیدیم، دوستان و رفقایمان نه تنها مرهم نبودند که زخم میزدند، مستاصل بودیم و بی پناه. به معنای واقعی کلمه جز همدیگر هیچ کس را نداشتیم…

سه: مهرداد دوباره کار پیدا کرده و حالا اوضاع کاری من نابه سامان است، نه به کار من هیچ اطمینانی هست نه به کار او… این ناامنی همه امنیتم را از من گرفته. ترس از دست دادن کار و تجربه دوباره آن چند ماه، تمام آرامش و قرارم را از من گرفته. من میدانم در پس حرفهای او چه ترسی هست و او هم خوب میداند دلیل از کوره در رفتنهای گاه و بیگاه من چیست…

چهار: خیلی سخت میتوانم روی یک کتاب متمرکز شوم و خوابم اساسا شده یک فیلم داستانی چند صد قسمتی… آنقدر خواب و بیداری ام به هم شبیه شده، که گاهی فکر میکنم فلان کار را در بیداری انجام دادم یا در خواب … از آینده بدون ِ کار میترسم و در ته همه این جملات خواستم ترسم را پنهان کنم اما نشد …

سختی کار

سر صبح می‌روم سر ساختمانی که ناظرش هستم و می‌بینم با همه تاکیدهای روز قبل من، باز هم خاموت‌ها را کم گذاشته‌اند، می‌ایستم تا قالب‌ها را باز کنند و خاموت‌ها را بگذارند. یکی از آرماتوربند‌ها، پسرک جلفی است، دیروز در غیاب استادشان او همه کاره بود، هر چی می‌گفتم، لبخند مضحکی تحویلم می‌داد. امروز وقتی بالای کنار ستونی ایستاده بودم و منتظر بودم تا کارشان تمام شود، چند متر دور‌تر از من شروع کرد حرفهای عادی، با لحن رکیک زدن… تو فرض کن فعل کردن را با حالت تحریک آمیز یک مرد چند بار با صدای بلند صرف کند و قهقهه‌های مستانه زند… داغ کردم، عادت کرده‌ام به روی خودم نیاورم. کار تمام می‌شود، بلافاصله سوار ماشین می‌شوم و می‌روم سراغ کارهای دیگر.
کل روز دمغ هستم، همه روزم را مرور می‌کنم، به صبح که می‌رسم، می‌فهمم این همه خشم پنهان شده و خستگی از کجا می‌آید. بار‌ها با چنین رفتارهایی روبرو شدم و هر بار ندانستم چه کنم… چه کسی می‌گوید زنان در این جامعه تحقیر نمی‌شوند؟ یک هفته با من بیایید سر ساختمان، دانشگاه، بیرون… انسان بودن کار سختی است در همه جای دنیا، اما زن بودن کار خیلی سختی است در اینجا.
بیست و سوم بهمن ماه نود و دو

93

گاهی وقتا، شبایی که هوا سرد می‌شه، بیدار می‌شم و می‌گم کاش اینجا بود. وقتی تنها می‌خوابی، هیچ وقت نمی‌توانی واقعا گرم بشی.

برگرفته از کتاب «خداحافظ برلین» نوشته کریستوفرایشروود ترجمه آرش طهماسبی

غروبهایی که همه غروب جمعه است

یک: زن عمویم می‌گوید: «احسان بلده دعا بخوانه، مرگ بر امریکا هم بلده، دعای توسل بخوان.» من فقط نگاه می‌کنم، دخترعمویم در ادامه حرفهای مادرش می‌گوید: «احسان دعای فرج هم بلده، بخوان.» من مثل همیشه شگفت زده می‌شوم از این همه تفاوتمان. روزگاری دخترعمویم خیلی به من نزدیک بود، در دوران نوجوانی و حالا در دو قطب مخالف هستیم. او زنی مذهبی که فرزندش را با آموزه‌های دینی بزرگ می‌کند و من شده‌ام دختری که نه دین را بر می‌تابم نه آموزه‌های دینی را… با خودم فکر می‌کنم در مورد چه چیزی می‌توانم با آن‌ها حرف بزنم؟ به هر چه فکر می‌کنم آخرش به دین ختم می‌شود، چرا که دین در تمام شئون زندگیشان جاری و ساری است… نمی‌توانم با آن‌ها حرف بزنم و از این همه شکاف می‌ترسم.
دو: راه را اشتباه می‌رویم، عصبانی می‌شوم، بد دنده می‌گیرم و صدای دلخراشی بلند می‌شود. مادرم نمی‌داند چرا اینگونه بهم ریخته‌ام، در خیالش فکر می‌کند چون یک ساعت با او آمده‌ام مهمانی جایی که دوست نداشته‌ام، حتما در حال تلافی کردنم. دلم غوغاست و جان و روحم خسته است. همه چیز به صورت مضحکی مرحله به مرحله سخت‌تر می‌شود. من گاهی تحمل این همه سختی را ندارم.
سه: هیچ تصوری نمی‌توانم از آینده داشته باشم. آینده‌ام منوط به اجازه و اذن کسانی دیگر است و این همه عذابم می‌دهد. در طی پنج ماه گذشته، یک روز کامل با مهرداد نبوده‌ام و احتملا تا چند ماه آینده وضع بر همین منوال خواهد بود. این همه دوری و تنهایی توانم را گرفته و مرا به عجز رسانده… هیچ راه حلی ندارم و این بیشتر عذابم می‌دهد…

هجدهم بهمن ماه نود و دو